یک سفر...آخرین کلام!
ساعت ۵ صبح روز سه شنبه:
تو می گویی برو ، فقط یادت نرود که یکی اینجا منتظر سلامت آمدن توست...دلم با رفتن نیست اما پایم باید حرکت کند...اینجا یک بایدی است که سلب اختیار می کند...سفری ناگهانی...بدتر از آن اینکه زندگی ماشینی اجازه نمی دهد حضور همیشه شاعرانه و عاشقانه ی تو را با خود داشته باشم...اجازه نمی دهد که همسرم ، همسفر زندگی ام ، همسفر جاده ام باشد...دل همیشه پاکت را با خودم دارم ، این همه ی دنیا را برای من کافیست!
ساعت ۵ و ۳۰ دقیقه ی صبح سومین شنبه :
تو بدرقه ام می کنی...اولین جایی است که بی تو مسافرش هستم...بی تو یعنی از بعد از با تو شدن!سرت را تا آخرین لحظه از پنجره داخل می کنی: مواظب خودت باشی ها...و رو به مامان : مامان جون ، مواظب همسرم باشید ها!و خنده ی مامان : مواظب دخترم هستم! تو می روی و من هم...
یک ربع بعد :
دلم می گیرد وقتی تو تماس می گیری و می فهمم دلت گرفته...در خانه ی ما، در اتاق من...بغض دارم از بغضت...می بلعمش...
ساعت ۹ و ۱۰ دقیقه همان روز ، قشم :
خوشحالی که سلامتم...خوشحالم که سلامتی...اولین روزی است که بعد از رسیدنت به محل کارت ، سر ساعت ۸ ، تماست را نفهمیدم ، باور کن از بالای ابرها آیه الکرسی برایت خواندم و به سمتت فوت کردم!از آن روز که پدرت برایم از آیه الکرسی گفت روزی بیشتر از ۱۰ بار برایت زمزمه می کنمش!
روز اول سفر :
هر جا می روم عکس توست پیش رویم...دلم می خواهد از همه ی چیزهایی که می بینم برایت یادگاری بیاورم...دریا را هم تنها ، صدایش را برایت گذاشتم که گوش کنی...موجهایش با تو حرف می زدند...گفتند که دفعه ی دیگر منتظرمانند...با هم و خاطره سازی های دیگر...خدا را چه دیدی شاید نزدیک باشد...
روز دوم سفر :
دیگر تاب نمی آورم اینجا را...بدون تو بودن را...تو هم...خوشحالم که ندا در این مدت ِ نبودنم،هوایت را داشته...ممنونشم...سرم درد می کند...آب شور این دیار ناجور است...
صبح برگشت به تهران ، به تو ، به نگاهت :
حالم خوش است...وقتی می گویی باز هم جلسه، غم دنیا می آید و یک راست دلم را نشانه می گیرد...سرم را می چسبانم به شیشه ی ماشین و از فرودگاه به مغموم ترین وضع برمی گردم!اما...وقتی سر کوچه ، تو را می بینم و یک دسته گل مریم و رز می خواهم داد بزنم...خنده ات برایم بهشت می شود...می دانی که؟ انتظار این همه غیرمنتظره بودن را نداشتم...بی قید و قاعده حالم خوب می شود!
دلتنگی هایت را بیشتر از آن حس کردم که فکر می کردم...بیشتر از آن نیازمان را به هم دیدم...خدایا شکرت...
-----------------------
قشم را فقیرتر از آن دیدم که در خیالم بود...حیف است...حیف بود...
-----------------------
کلام آخر :
شاید مسخره به نظر برسد ، شاید هم نه ، اما به هر حال باید بگویم حرفهای این دخترک حواس پرت سر شلوغ تمام شد! دیگر کلامش را می خواهد بازی کند...دیگر می خواهد مشق زندگی بنویسد...می خواهد هزار و یک کارش را به اتمام برساند...خودکار و دفترش را خیلی وقت است گم کرده پس ماندنش در اینجا بیهوده است...آقای همسر همین حالا کنار من نشسته و می گوید : بیشتر فکر کن...اما این فکری است که نیاز به فکر کردن ندارد!باید یک جا تمام می شد...تمام می شدم...اینجا هم تبدیل به کلیشه شدم!نمیدانم چرا...اما دوست ندارم...بیشتر از این اینجور بودن را نمی خواهم...نمی خوام ذهنم درگیر این باشد که ۲۰ روز است ننوشته ام و غمم بگیرد که واژه هایم کجا رفتند!می خواهم به چیزهای خیلی مهم تر فکر کنم...
اگر تراوش شعری بود ، وبلاگ مهربانترینم ، همسرترین همسر دنیا هست که مامنی باشد برای آهنگین کلام همسرش! پس دعا کنید که بتوانم دوباره شعرهایی بنویسم...شعرهایی که ما را به هم پیوند داد...
دعایمان کنید...دعایم کنید که خدا هیچ وقت تنهایم نگذارد...
یا خدا
در پایان :
Et Die
surprenant Adam et E'va
leur dit
Continuez je vous en prie
ne vous de'rangez pas pour moi
Faites comme si jo n'existais pas
و خدا
آدم و حوا را غافلگیر کرد و
به آنها گفت
ادامه بدهید ، خواهش می کنم
خودتان را برای خاطر من ناراحت نکنید
خیال کنید انگار نیستم.
ژاک پرِوِر

