تبليغاتX
سه نقطه

« »

پنجشنبه یازدهم آبان 1385

یک سفر...آخرین کلام!

ساعت ۵ صبح روز سه شنبه:

تو می گویی برو ، فقط یادت نرود که یکی اینجا منتظر سلامت آمدن توست...دلم با رفتن نیست اما پایم باید حرکت کند...اینجا یک بایدی است که سلب اختیار می کند...سفری ناگهانی...بدتر از آن اینکه زندگی ماشینی اجازه نمی دهد حضور همیشه شاعرانه و عاشقانه ی تو را با خود داشته باشم...اجازه نمی دهد که همسرم ، همسفر زندگی ام ، همسفر جاده ام باشد...دل همیشه پاکت را با خودم دارم ، این همه ی دنیا را برای من کافیست!

ساعت ۵ و ۳۰ دقیقه ی صبح سومین شنبه :

تو بدرقه ام می کنی...اولین جایی است که بی تو مسافرش هستم...بی تو یعنی از بعد از با تو شدن!سرت را تا آخرین لحظه از پنجره داخل می کنی: مواظب خودت باشی ها...و رو به مامان : مامان جون ، مواظب همسرم باشید ها!و خنده ی مامان : مواظب دخترم هستم! تو می روی و من هم...

یک ربع بعد :

دلم می گیرد وقتی تو تماس می گیری و می فهمم دلت گرفته...در خانه ی ما، در اتاق من...بغض دارم از بغضت...می بلعمش...

ساعت ۹ و ۱۰ دقیقه همان روز ، قشم :

خوشحالی که سلامتم...خوشحالم که سلامتی...اولین روزی است که بعد از رسیدنت به محل کارت ، سر ساعت ۸ ، تماست را نفهمیدم ، باور کن از بالای ابرها آیه الکرسی برایت خواندم و به سمتت فوت کردم!از آن روز که پدرت برایم از آیه الکرسی گفت روزی بیشتر از ۱۰ بار برایت زمزمه می کنمش!

روز اول سفر :

هر جا می روم عکس توست پیش رویم...دلم می خواهد از همه ی چیزهایی که می بینم برایت یادگاری بیاورم...دریا را هم تنها ، صدایش را برایت گذاشتم که گوش کنی...موجهایش با تو حرف می زدند...گفتند که دفعه ی دیگر منتظرمانند...با هم و خاطره سازی های دیگر...خدا را چه دیدی شاید نزدیک باشد...

روز دوم سفر :

دیگر تاب نمی آورم اینجا را...بدون تو بودن را...تو هم...خوشحالم که ندا در این مدت ِ نبودنم،هوایت را داشته...ممنونشم...سرم درد می کند...آب شور این دیار ناجور است...

صبح برگشت به تهران ، به تو ، به نگاهت :

حالم خوش است...وقتی می گویی باز هم جلسه، غم دنیا می آید و یک راست دلم را نشانه می گیرد...سرم را می چسبانم به شیشه ی ماشین و از فرودگاه به مغموم ترین وضع برمی گردم!اما...وقتی سر کوچه ، تو را می بینم و یک دسته گل مریم و رز می خواهم داد بزنم...خنده ات برایم بهشت می شود...می دانی که؟ انتظار این همه غیرمنتظره بودن را نداشتم...بی قید و قاعده حالم خوب می شود!

دلتنگی هایت را بیشتر از آن حس کردم که فکر می کردم...بیشتر از آن نیازمان را به هم دیدم...خدایا شکرت...

-----------------------

قشم را فقیرتر از آن دیدم که در خیالم بود...حیف است...حیف بود...

-----------------------

کلام آخر :

شاید مسخره به نظر برسد ، شاید هم نه ، اما به هر حال باید بگویم حرفهای این دخترک حواس پرت سر شلوغ تمام شد! دیگر کلامش را می خواهد بازی کند...دیگر می خواهد مشق زندگی بنویسد...می خواهد هزار و یک کارش را به اتمام برساند...خودکار و دفترش را خیلی وقت است گم کرده پس ماندنش در اینجا بیهوده است...آقای همسر همین حالا کنار من نشسته و می گوید : بیشتر فکر کن...اما این فکری است که نیاز به فکر کردن ندارد!باید یک جا تمام می شد...تمام می شدم...اینجا هم تبدیل به کلیشه شدم!نمیدانم چرا...اما دوست ندارم...بیشتر از این اینجور بودن را نمی خواهم...نمی خوام ذهنم درگیر این باشد که ۲۰ روز است ننوشته ام و غمم بگیرد که واژه هایم کجا رفتند!می خواهم به چیزهای خیلی مهم تر فکر کنم...

اگر تراوش شعری بود ، وبلاگ مهربانترینم ، همسرترین همسر دنیا هست که مامنی باشد برای آهنگین کلام همسرش! پس دعا کنید که بتوانم دوباره شعرهایی بنویسم...شعرهایی که ما را به هم پیوند داد...

دعایمان کنید...دعایم کنید که خدا هیچ وقت تنهایم نگذارد...

یا خدا

در پایان :

Et Die

surprenant Adam et E'va

leur dit

Continuez je vous en prie

ne vous de'rangez pas pour moi

Faites comme si jo n'existais pas

 

و خدا

آدم و حوا را غافلگیر کرد و

به آنها گفت

ادامه بدهید ، خواهش می کنم

خودتان را برای خاطر من ناراحت نکنید

خیال کنید انگار نیستم.

ژاک پرِوِر

 

پنجشنبه چهارم آبان 1385

تو چقدر منی و من چقدر تو...در حجم خوانده هایم جا نمی شود این همه ظرفیت عشق ، علاقه...این همه با هم بودن نه ، این همه برای هم بودن...می ترسم چشممان بزنند ، پرنده ها را می گویم ، آنها که دلشان تنهاست و تنها بالهایشان گرم ِ حضور هم میشود...امروز دو تا شان را دیدم ، تو تکیه داده بودی سرت را به صندلی و من هم به شیشه ، داشتم نگاهشان می کردم که کنار هم مرده بودند...دلم سوخت...

امروز بی اختیار یاد آن روز افتادم که هوا سرد بود ، آخرای پاییز بود خب ، من همان ژاکت سفید ِ را پوشیده بودم و تو به من نگاه می کردی ، باز هم کنار قوها بودیم...یک آقایی آمد بهمان گیر داد ، نمی دانم چرا ، از خوش بودن بدش می آمد...یادت هست چقدر اعصابم خورد شد...فقط داشتیم می خندیدیم ندید بدید!آن وقت یادم نبود که غریبه ها اشکهامان ا را بیشتر می پسندند! به کوری چشم همه ی اینجور غریبه ها از آن روز تا حالا قول دادیم که هی بخندیم و من آنقدر تمرین کردم که حالا دندانهایم کاملا پیدا می شوند...فکم درد می گیرد...و تو هر موقع فکم درد می گیرد زیاد خوشحال می شوی!

امروز بی اختیار یاد این افتادم که ما کم کم داریم آدم ِ فکر می شویم...آدم ِ فکرهای بزرگ...فکرهای بزرگی که فقط برای زندگی در این شهر بزرگ  لازم است...و فقط همین...داریم جدی جدی خودمان هم بزرگ میشویم...دارم کم کم دقت می کنم که قیمت یک کیلو گوشت زیادتر از یک لحظه نگاه های گره خورده مان شده!دارم کم کم خانوم می شوم انگار! اما...می دانی و فهمیده ای که روحیه ام اهل این روزها نیست...شاید نمی دانستم که برای این فکرهای گنده ساخته نشده ام...فکرهایی که باید در ان به همه چیز توجه کنی و دل همه را به دست بیاوری الا خودت...مگر نه اینکه خودت آدم نیستی!دارم عادت می کنم به همه ی اینها لبخند بزنم...یادت هست 2 سال پیش که از بعضی چیزها آنقدر عصبانی بودی که نفست می گرفت سفارشت کردم سه تا صلوات بفرست آرام می شوی؟ حالا باید خودم به سفارش خودم عمل کنم! هر چند از نظر تو و آنهایی که زندگیمان در زندگیشان گره خورده من زیاد نازک نارنجی هستم!شاید هم...نمی دانم...

وااااای که چقدر در رویا هستم این روزها...این وقتها...پای کتاب محشای قانون مجازات...پشت صندلی کلاس فرانسه...

دلم می خواهد به خیلی کارها برسم اما این رویاهای ورپریده مگر می گذارند؟ دلم خواست چند روز برای این که فکر ِ بزرگ بیکاری را نکنم ( عصبانی نشو خب ، فقط گفتم فکرش را ؛ نگغتم ناامیدم که!) وقتم را در آرایشگاه ها و خیابان و بازارها بگذرانم...فقط دو ساعت کافی بود تا باور کنم که نخیر ،نمیشود! دلم خیلی زود تنگ کتابهایی شد که مدتهاست نخواندمشان اما دلم با آنهاست!

هییییییییی...

روزگار جالبی داریم...عشقی به اندازه ی ß-----------------------------------------....... خب نمی شود اندازه زد ، قدش زیادی بلند است ! وُ اِن یکاد الذین کفرو لیز لقونک بابصارهم لما سمعو الذکر ...

دعایم کن ، دلم می خواهد شعر به دنیا بیاورم...

سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385

در این شبهای خود پیدا کن،در این روزهای این همه طولانی و آفتابی این قدر لجباز و طوفانی که می خواست غبارهای دل ما را اول از هم بروبد،نایی نمی ماند برای ادای تمنیات قلمی شکسته...

گاهی به خودم می خندم از این همه بچگانگی رویاهایم...از این همه خواسته های شرور...از دلواپسی های بی پایه و اساس...از هزار و یک چیز دیگر...

هی به خودم وعده می دهم که...نگویمشان بهتر است...در این زمانه ی وعده های بی سرانجام و قول های بدون انجام،حالا من هم یکی از آنهایی که بلد نیست آن تایم کار کند!

حال ِ روزگارم خوب است...از اوقاتم بالا و پایین می روم...اما...دلم می خواهد روی سر بی حوصلگی خاک بریزم خاک بر سر را...! دست بر نمی دارد که...یک سره سراغم می آید و این وقتها بی رمق تر از آنم که بگویم برو پی کارت!

کلاسهای فرانسه ام را طی می کنم فقط و خوشحالم که توانستم از شرّ این دانشگاه محترممان هم خلاص شوم...مسئولانی که به خاطر یک سهل انگاری و قصور خودشان می خواستند یک ترم دیگر ما را پشت صندلی های سفید ِ سیاه شده شان بنشانند و چه خوب شد که در رفتم از این اتفاق!

----------------

دلم هوای خیلی چیزا رو کرده...محافل شعر وبلاگی...دیدار دوستانی که شاید داره کم کم یکسال می شه از ندیدنشون...یه میلک شیک در شیرینی فرانسه!( توی این ماه رمضونی عجب هوسیه ها...بدجوری !) بستنی طالبی پارک هنرمندان!...آش رشته ی توچال!...لازانیای پنتری...!! چقدر شکمو شدم ها!شاید چون سر ظهره این طوری ام! به هر حال دلم خواست اینا رو اینجا بنویسم...آقای همسر به پیش برای فتح خواسته های این هفته!!

----------------

گلشید اون قَدَر خوردنی شده که دلم میخواد بذارمش لای نون باگت و روشم پنیر پیتزا و بعدشم ۵ دقیقه مایکروفر! وااااای...از همه ی غذاهای دنیا خوشمزه تره این گُلَک من...با اون چشمای یشمی ِ نازش مدام در بحر تفکر غرقه نازدونه خانوم...معلوم نیست چرا وقتی می خوابه دستشو می ذاره زیر چونش! ای خاله به قربونش بره الهی...(ببخشید احساساتی شدم دیگه...دست خودم نیست...می میرم براش)

----------------

برامون دعا کنید زیاد...

 

 

جمعه سی و یکم شهریور 1385

و یک غزل...

 

خط می کشم به روی تن سبز اتفاق

یک خط فاصله ، تَتَ تق تق ... در ِاتاق

 

با من چه کار دارد این حس مبتذل

با این نگاه وحشی و خیره به سمت طاق

 

سوسو نمی زند که ، نه شمعی نه آفتاب

اینجا که مرده است نگاه کمی چراغ

 

در دفتر تخیل من نیست رد هیچ

احساس شاعرانه یا میل و اشتیاق

 

من سردم است،گم شو بیا،... حال من...برو

می خندد و صدای قشنگ دو تا کلاغ

 

در گوشهای گنگ دلم بال بال بال

خشک است خانه ی دهنم از کمی بزاق

 

...........

 

باور کنید این غزل اینجا تمام شد!

 

دوشنبه سیزدهم شهریور 1385

نشسته ام توی اتاق ، کنار آینه ی بزرگ ، پاهایم را انداخته ام روی هم ، دستم زیر چانه و بی دلیل و مورد زل زده ام به دسته ی مبل رو به رو! هر از گاهی حتی صدای خنده ای کوتاه ، یا نه ، قربان صدقه های ریز ریز ندا برای گلشیدش ، تمرکزم را - که برای نمی دانم چه دارم - به هم می زند و می گویم اِاِاِاِاِاِاِ ... و چشمهایی متعجب را مقابل خودم می بینم که درشت تر شده اند و می گوید : خاله جون جونم ، چرا نگام نمی کنی؟! چرا نمی ذاری مامانم قربونم بشه...چرا محلم نمی دی؟ و ... فکرم را می بلعم و می روم سراغش و شروع می کنم به فدا شدن!...اما این آخر ِ ماجرای چشم دوزی های بی مورد نیست...ساعتها می خوابم روی تخت ، خسته می شوم از این همه دراز کشیدن...بدون آنکه رغبتی به کتابهایی داشته باشم که روزی می مردم برای داشتن وقتی اینچنینی تا بپرم و در آغوششان بگیرم و واژه هایشان را قورت بدهم!

برای خودم تکراری شده ام...

به ندا میگم : روزام یکنواخت شده ، حالم داره به هم می خوره... میگه : برو خدا رو شکر کن...معلومه که دغدغه ای نداری که اینقدر برات زمان کش میاد...        و راست می گه...

----------------

تئاتر لیلی و مجنون که سورپرایزی بود از طرف آقای همسر در این روزهای بی حالی من ، هدیه ی جانانه ای بود...لذت بردم از کار پری صابری...

----------------

خدا کند مهر فارغ التحصیلی زودتر بخورد روی گواهی موقتم! گواهی موقتی که هنوز صادر نشده! و اگر نشود...یک سال تاخیر هدیه ی تعلل های دانشگاه محترم آزاد می شود به ما برای شرکت در آزمون وکلا...و من که خیلی ناراحتم ...

 

چهارشنبه هشتم شهریور 1385

 

دیروز یک نفر گم شد...

دیروز یک نفر بین خیابان خودش  و خیابان زندگی گیر کرد...

دیروز یک نفر بین افکارش له شد...

دیروز یک نفر با عطسه ی باد خورد زمین ، اما دقیقه ای نگذشت که بلند شد و لباسش را تکاند...خاک از اندامش به هوا رفت،سرفه اش گرفت...

دیروز یک نفر از رعد و برق درونش ترسید ، شیشه های ذهنش ریخت ، پرده های خیالش پاره شد...

دیروز یک نفر پاهایش را کرد توی یک کفش ، کفش انجماد ! یخ زد ولی راه رفت...پاهایش که بی حس شد حال و هوایش جا آمد!

دیروز یک نفر دستش را زد زیر چانه اش و برای خودش غزل گفت...

دیروز یک نفر عاشق کسی شد ، کسی به اسم  " من " که " او " ی همیشه اش بود!

دیروز یک نفر...

دیروز ، رنگ تقویم ندارد انگار و آن یک نفر...

...

...

...

...

...

...

...

یک روزی من زمین خوردم که یک روز دیگر برخیزم!

 

----------

 

دیروز قاطی وسایلم دو تاغزل نیمه کاره پیدا کردم...شاید یه روزی همین نزدیکا کامل بشن...

 

 

یکشنبه پنجم شهریور 1385

هشیار نخواهم شد...

 

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر منتهای همت خود کامران شدم...  *

 

  •     همیشه زمان زودتر از آنی می گذرد که دل ما می خواهد...و همیشه زمان دیرتر از آنی طی می شود که ما می طلبیم...این زمان ِ گهگاه لعنتی و گاه گاه مهربان هم برای خودش کسی است! و مخصوصا در این زمانه ی بی مرام! حساب لحظه ها که از دستت در برود مهم نیست دیگر چه نقشه هایی داشتی و یا داری ، اهمیت را چیزی دارد که پیش رویت است...طرحهایت ، ایده هایی بودند که جنین نشده مرگ را زمزمه کردند و هدفهایت ، فکرهایی که در بستر مغزت نیارمیده ناقوس عدم برایشان نواخته می شود...گاهی نمی توانی به هیچ کس بگویی که ناراحتی...از خودت اول از همه...در راس...برای اینکه اصلا آرمان هایی نقش می زنی که در چنین روزهایی نتوانی پا گرفتنشان را ببینی...

 

  •    خیال می کردم وقتی بزرگ بشوم ، ساعت ِ زندگی برای رنگ گرفتن خواسته هایم می ایستد و سرو جوانی، مرا برانداز می کند...همه پیر میشوند و از کنار من می گذرند...و من همیشه شاداب می مانم و مشت مشت آرزوهایم را تجلی می بخشم...

و حالا خیال می کنم بزرگ شده ام...برای خودم تنها می مانم...برای خودم ناهار و شام می خورم و نمی خورم...برای خودم درس می خوانم و نمی خوانم...برای خودم فکر می کنم...برای خودم...و خوب که فکر می کنم ، در جو خانواده ای که من بزرگ شده ام ، همیشه بزرگ بوده ام! و این منحصر به امروز نیست...خواستند که مستقل باشم و من آن روزها ممنونشان بودم و امروز سپاس گزارشان...که طعم استقلال شیرین ترین عسل دنیاست...اما حیف که بچگی هایم مرد...

  •       گلشید روز به روز مرا به خودش وابسته تر می کند...گلشید مرا به دنیای کودکان نزدیک تر کرده...روزی گمان نمی کردم اینقدر بچه ها را دوست داشته باشم...هیچ روز...

 

  •    مهتاب با کامنتی که گذاشت مرا به خاطره ها فرستاد...مرا برد به دورهای نزدیک...به روزهای جوانی ِ قلمم...به شور نگارشم...به کار...التهاب رقص در اجتماع...مهتاب ِ نازنینم , بار دیگر برایم قانون ارتباط دل ها را هجی کردی...یادت بودم شدید...این روزها...شب ها...وقت که پیدا کنم مشتاقانه صدایت را خواهم شنید...مهتاب عزیزم ، هلیایت را ببوس..

 

  •      و آخر برای تو:

تار و پود دل من نقش و نگار رخ توست

ای به دیوار دلم از همه منقوش ترین **

 

------------

 

*    حافظ

 

**  بهروز یاسمی

 

سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385

گلشید...

 

این روزها از در و دیوار سرشلوغی می ریزد...می چکد...و من هی خیس می شوم...زیر باران کارهای پیش رو...و از همه ی اینها گذشته ، دهانم را باز می کنم تا قطره های نعمت خدا را ببلعم...ببوسم...و دستهایم را باز کنم و بگویم خدایا بزرگی...ممنون عظمتتم...این روزها اصلا انتظارش را نداشتم که خاله بشوم! در برنامه ی ماه آینده بود! اما روزی که داشتم سر ِ آزمون ، خانه های خالی را با بی حوصلگی ِ ناشی از خستگی ِ اسباب کشی خانه ی خواهر خانومی ضربدر می زدم ، خبرهایی بوده! و شب ساعت 9 و چهل دقیقه " گلشید " خوشگل من به دنیا آمد...چشمهایش را باز کرده بود و می خواست به دقت اطرافش را دید بزند...گهگاهی لبخند می زد و من پرواز می کردم...کم وبیش نگاه سیاهش را به چشمهایم می دوخت و من برایش می مردم...و حالا هم همین طور...دخترک صورت گرد ِ سفید روی ماه چهره ای که هر که می بیند می گوید بادام چشمانش به خاله اش رفته! و من دلم غنج می رود نه به این خاطر ، برای اینکه هنوز پنج روز از آدم شدنش می گذرد ولی بغل من آرامش می کند! حرف زیاد است از او...از خدایی که اینقدر ظرافت را خلق کرده...از " او " یی که این زمان ها متحیرتر هستم از نقاشی اش... خدایی اش...بودنش...از بودنمان...حیرانم...شگفت زده...

من حتی اگر خودم هم نخواهم بدقول باشم ، خدا بنده اش را خوب می شناسد! و بدقول شدن را یک جوری به گردن من آویزان می کند...فعلا درگیرم...می آیم انشاالله با دستهایی پر...

 

دوشنبه شانزدهم مرداد 1385

 

نقطه ی اول :

 

از قدیم به ما گفته بودند دور چیزی نگرد...یک وقت دور از جانت چیزیت می شود ها! سالهاست ولی این عقربه بزرگه سُرُ مُرُ گنده مانده!

 

نقطه ی دوم :

 

سنگ ،  کاغذ ،  قیچی یعنی چه؟  

یعنی من به تو سنگ بزنم و تو نامه ی عشق منو  پاره کنی!

اِِاِاِاِاِاِاِاِ...

 

نقطه ی سوم :

 

تلویزیون اتاقم گرد و خاک گرفته...آدمای توش خاکستری شدن ! دلم نمیاد پاکش کنم! آخه اینجوری قشنگترن!

 

نقطه ها تموم شد!

 

این سریال نرگس ، هر شب اشک منو در میاره! استرس دارم از اینکه یه شب تلویزیونو روشن کنم و به جای پوپک یکی دیگه باشه!

 

 

جمعه سیزدهم مرداد 1385

اول دفتر به نام خدا...

 

ما از این هستی ده روزه به جان آمده ایم

وای بر خضر که زندانی عمر ابد است... *

------------------------

سه نقطه یعنی همه چیز...

سه نقطه یعنی عمر بیستون تموم نشد ، ولی مرکّب ِ سیاه ِ آنجا دیگر عیارش مثل بالهای کلاغ نبود...یا حتی به لاجوردی شبهای کویر...

سه نقطه یعنی انعطاف ، یعنی هر بار شاید جور دیگر نوشتن...شاید ماهها ننوشتن و شاید هر روز جدیدتر بودن!

اینجا هم مثل صاحبش قابل پیش بینی نیست...

سه نقطه یعنی هنوز پایان نامه ام به دست استاد نرسیده و این روزهای گرم ، سخت ترین کار برایم طی کردن مسیر نزدیک و راحت دانشگاه است!

سه نقطه یعنی بی تابانه کلاسهای زبان فرانسه ام را که به تازگی شروع شده است می خواهم پشت سر بگذارم به گمان اینکه طبق گفته ی معروف " هر زبان جدید یک زندگی جدید است " و تجربه اش کنم...

سه نقطه یعنی درگیر خط کشیدن زیر خطوط مواد قانونی هستم تا برای سه ماه دیگر بتوانم حرفی برای گفتن در آزمون کانون وکلا داشته باشم و شاید بتوان لباس وکالت را بر تنم کنم که این منتهای آرزوی این روزهایم است هر چند علاقه ای به آن ندارم!

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش ... **

 سه نقطه  یعنی خوشحالم آقای همسر صبح به صبح با تلفن من و دور از من بیدار می شود و به قول خودش دنبال یک لقمه نان حلال می رود!هر چند تعداد دیدارهایمان محدود شده اما قرار نیست به روی خودم و خودش و خودمان بیاوریم...قرار است مهربان تر بشویم که شکر خدا می شویم...( بیا واِن یکاد بخوان مثل همیشه و فوت کن توی صورتم و صورتت...)

سه نقطه  یعنی عین طوفان کاترینا ، جشن عقدمان هم آمد و رفت! و مایی که در تب و تاب آن ، سه ماه یا بیشتر آواره ی این ور و آن ور بودیم حالا راحت نشسته ایم سر جایمان و بی صبرانه تر منتظر نتیجه ی آن در قالب عکس ها و فیلممان هستیم!

سه نقطه  یعنی من گاهی اینجا نق بزنم...گاهی شعر بزایم...و گاهی نثرهایم از در و دیوار بالا بروند...و گاهی هم آثار این و آن را به اینجا میخ کنم!و این حُسنی است که این خانه به من هدیه می کند و آن این است که مهمانان اینجا انتظار همیشه ادیب بودن را نداشته باشند...

سه نقطه  یعنی یک ماه دیگر انتظار برای اولین بار خاله شدن من...برای کودک نازنینی که هنوز نیامده برایش می میرم...دختر کوچولوی فرشته صفتی که همه در آرزوی شنیدن گریه ی ابتدایی اش و خنده های بعد از آنش هستیم...برای سلامت آمدنش دعاها کرده ام...و بی تابم...

سه نقطه  یعنی دوباره این روزها کم و بیش غرق در اخبار سیاسی شدن و حرفهای یکی دو ذره بزرگ زدن و نگاه های عجیب و غریب بابا که یعنی : عوض شده ای ها! و جوش آوردن من که ، بله که عوض می شوم وقتی 12 سال از عمرم پشت میزهای چوبی برای یک چهار سال ناقابل طی شد و این چهار سال با امید و تلاش های زیاد رنگ تجلی گرفت و حالا باید بنشینم و سماق بمکم...باید فردا نانم را به سنت درویشان در آب بزنم تا خشکی اش را نفهمم...باید در به در این ور و آن ور باشم...باید هزار و یک چیز دیگر...و هی بشنوم که دختر آینده مال توست...و من هی خیال کنم با این حرفها مبادا ناشکری می کنم...و زبانم را گاز بگیرم و پیش خدا مدام بگویم غلط کردم...

در این شب سیاهم گم گشته راه مقصود

از گوشه ای برون آ ای کوکب هدایت... ***

سه نقطه  حکایت من است...نه حکایت قلم...می خواهم اینجا دیگر خودم باشم...یک دخترک سر شلوغ که با بی نظمی ِ گاه گداری اش هنوز دست و پنجه نرم می کند و به امیدهای بزرگی دل بسته است...

لطف الهی بکند کار خویش...

 ---------------

* صائب

**  و *** حافظ

 

 

 

گفتن ندارد این آدم...گفتنی اما شاید...

Previous posts

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html