تبليغاتX
سه نقطه

« »

جمعه سی و یکم شهریور 1385

و یک غزل...

 

خط می کشم به روی تن سبز اتفاق

یک خط فاصله ، تَتَ تق تق ... در ِاتاق

 

با من چه کار دارد این حس مبتذل

با این نگاه وحشی و خیره به سمت طاق

 

سوسو نمی زند که ، نه شمعی نه آفتاب

اینجا که مرده است نگاه کمی چراغ

 

در دفتر تخیل من نیست رد هیچ

احساس شاعرانه یا میل و اشتیاق

 

من سردم است،گم شو بیا،... حال من...برو

می خندد و صدای قشنگ دو تا کلاغ

 

در گوشهای گنگ دلم بال بال بال

خشک است خانه ی دهنم از کمی بزاق

 

...........

 

باور کنید این غزل اینجا تمام شد!

 

دوشنبه سیزدهم شهریور 1385

نشسته ام توی اتاق ، کنار آینه ی بزرگ ، پاهایم را انداخته ام روی هم ، دستم زیر چانه و بی دلیل و مورد زل زده ام به دسته ی مبل رو به رو! هر از گاهی حتی صدای خنده ای کوتاه ، یا نه ، قربان صدقه های ریز ریز ندا برای گلشیدش ، تمرکزم را - که برای نمی دانم چه دارم - به هم می زند و می گویم اِاِاِاِاِاِاِ ... و چشمهایی متعجب را مقابل خودم می بینم که درشت تر شده اند و می گوید : خاله جون جونم ، چرا نگام نمی کنی؟! چرا نمی ذاری مامانم قربونم بشه...چرا محلم نمی دی؟ و ... فکرم را می بلعم و می روم سراغش و شروع می کنم به فدا شدن!...اما این آخر ِ ماجرای چشم دوزی های بی مورد نیست...ساعتها می خوابم روی تخت ، خسته می شوم از این همه دراز کشیدن...بدون آنکه رغبتی به کتابهایی داشته باشم که روزی می مردم برای داشتن وقتی اینچنینی تا بپرم و در آغوششان بگیرم و واژه هایشان را قورت بدهم!

برای خودم تکراری شده ام...

به ندا میگم : روزام یکنواخت شده ، حالم داره به هم می خوره... میگه : برو خدا رو شکر کن...معلومه که دغدغه ای نداری که اینقدر برات زمان کش میاد...        و راست می گه...

----------------

تئاتر لیلی و مجنون که سورپرایزی بود از طرف آقای همسر در این روزهای بی حالی من ، هدیه ی جانانه ای بود...لذت بردم از کار پری صابری...

----------------

خدا کند مهر فارغ التحصیلی زودتر بخورد روی گواهی موقتم! گواهی موقتی که هنوز صادر نشده! و اگر نشود...یک سال تاخیر هدیه ی تعلل های دانشگاه محترم آزاد می شود به ما برای شرکت در آزمون وکلا...و من که خیلی ناراحتم ...

 

چهارشنبه هشتم شهریور 1385

 

دیروز یک نفر گم شد...

دیروز یک نفر بین خیابان خودش  و خیابان زندگی گیر کرد...

دیروز یک نفر بین افکارش له شد...

دیروز یک نفر با عطسه ی باد خورد زمین ، اما دقیقه ای نگذشت که بلند شد و لباسش را تکاند...خاک از اندامش به هوا رفت،سرفه اش گرفت...

دیروز یک نفر از رعد و برق درونش ترسید ، شیشه های ذهنش ریخت ، پرده های خیالش پاره شد...

دیروز یک نفر پاهایش را کرد توی یک کفش ، کفش انجماد ! یخ زد ولی راه رفت...پاهایش که بی حس شد حال و هوایش جا آمد!

دیروز یک نفر دستش را زد زیر چانه اش و برای خودش غزل گفت...

دیروز یک نفر عاشق کسی شد ، کسی به اسم  " من " که " او " ی همیشه اش بود!

دیروز یک نفر...

دیروز ، رنگ تقویم ندارد انگار و آن یک نفر...

...

...

...

...

...

...

...

یک روزی من زمین خوردم که یک روز دیگر برخیزم!

 

----------

 

دیروز قاطی وسایلم دو تاغزل نیمه کاره پیدا کردم...شاید یه روزی همین نزدیکا کامل بشن...

 

 

یکشنبه پنجم شهریور 1385

هشیار نخواهم شد...

 

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر منتهای همت خود کامران شدم...  *

 

  •     همیشه زمان زودتر از آنی می گذرد که دل ما می خواهد...و همیشه زمان دیرتر از آنی طی می شود که ما می طلبیم...این زمان ِ گهگاه لعنتی و گاه گاه مهربان هم برای خودش کسی است! و مخصوصا در این زمانه ی بی مرام! حساب لحظه ها که از دستت در برود مهم نیست دیگر چه نقشه هایی داشتی و یا داری ، اهمیت را چیزی دارد که پیش رویت است...طرحهایت ، ایده هایی بودند که جنین نشده مرگ را زمزمه کردند و هدفهایت ، فکرهایی که در بستر مغزت نیارمیده ناقوس عدم برایشان نواخته می شود...گاهی نمی توانی به هیچ کس بگویی که ناراحتی...از خودت اول از همه...در راس...برای اینکه اصلا آرمان هایی نقش می زنی که در چنین روزهایی نتوانی پا گرفتنشان را ببینی...

 

  •    خیال می کردم وقتی بزرگ بشوم ، ساعت ِ زندگی برای رنگ گرفتن خواسته هایم می ایستد و سرو جوانی، مرا برانداز می کند...همه پیر میشوند و از کنار من می گذرند...و من همیشه شاداب می مانم و مشت مشت آرزوهایم را تجلی می بخشم...

و حالا خیال می کنم بزرگ شده ام...برای خودم تنها می مانم...برای خودم ناهار و شام می خورم و نمی خورم...برای خودم درس می خوانم و نمی خوانم...برای خودم فکر می کنم...برای خودم...و خوب که فکر می کنم ، در جو خانواده ای که من بزرگ شده ام ، همیشه بزرگ بوده ام! و این منحصر به امروز نیست...خواستند که مستقل باشم و من آن روزها ممنونشان بودم و امروز سپاس گزارشان...که طعم استقلال شیرین ترین عسل دنیاست...اما حیف که بچگی هایم مرد...

  •       گلشید روز به روز مرا به خودش وابسته تر می کند...گلشید مرا به دنیای کودکان نزدیک تر کرده...روزی گمان نمی کردم اینقدر بچه ها را دوست داشته باشم...هیچ روز...

 

  •    مهتاب با کامنتی که گذاشت مرا به خاطره ها فرستاد...مرا برد به دورهای نزدیک...به روزهای جوانی ِ قلمم...به شور نگارشم...به کار...التهاب رقص در اجتماع...مهتاب ِ نازنینم , بار دیگر برایم قانون ارتباط دل ها را هجی کردی...یادت بودم شدید...این روزها...شب ها...وقت که پیدا کنم مشتاقانه صدایت را خواهم شنید...مهتاب عزیزم ، هلیایت را ببوس..

 

  •      و آخر برای تو:

تار و پود دل من نقش و نگار رخ توست

ای به دیوار دلم از همه منقوش ترین **

 

------------

 

*    حافظ

 

**  بهروز یاسمی

 

گفتن ندارد این آدم...گفتنی اما شاید...

Previous posts

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html