تبليغاتX
سه نقطه

« »

پنجشنبه چهارم آبان 1385

تو چقدر منی و من چقدر تو...در حجم خوانده هایم جا نمی شود این همه ظرفیت عشق ، علاقه...این همه با هم بودن نه ، این همه برای هم بودن...می ترسم چشممان بزنند ، پرنده ها را می گویم ، آنها که دلشان تنهاست و تنها بالهایشان گرم ِ حضور هم میشود...امروز دو تا شان را دیدم ، تو تکیه داده بودی سرت را به صندلی و من هم به شیشه ، داشتم نگاهشان می کردم که کنار هم مرده بودند...دلم سوخت...

امروز بی اختیار یاد آن روز افتادم که هوا سرد بود ، آخرای پاییز بود خب ، من همان ژاکت سفید ِ را پوشیده بودم و تو به من نگاه می کردی ، باز هم کنار قوها بودیم...یک آقایی آمد بهمان گیر داد ، نمی دانم چرا ، از خوش بودن بدش می آمد...یادت هست چقدر اعصابم خورد شد...فقط داشتیم می خندیدیم ندید بدید!آن وقت یادم نبود که غریبه ها اشکهامان ا را بیشتر می پسندند! به کوری چشم همه ی اینجور غریبه ها از آن روز تا حالا قول دادیم که هی بخندیم و من آنقدر تمرین کردم که حالا دندانهایم کاملا پیدا می شوند...فکم درد می گیرد...و تو هر موقع فکم درد می گیرد زیاد خوشحال می شوی!

امروز بی اختیار یاد این افتادم که ما کم کم داریم آدم ِ فکر می شویم...آدم ِ فکرهای بزرگ...فکرهای بزرگی که فقط برای زندگی در این شهر بزرگ  لازم است...و فقط همین...داریم جدی جدی خودمان هم بزرگ میشویم...دارم کم کم دقت می کنم که قیمت یک کیلو گوشت زیادتر از یک لحظه نگاه های گره خورده مان شده!دارم کم کم خانوم می شوم انگار! اما...می دانی و فهمیده ای که روحیه ام اهل این روزها نیست...شاید نمی دانستم که برای این فکرهای گنده ساخته نشده ام...فکرهایی که باید در ان به همه چیز توجه کنی و دل همه را به دست بیاوری الا خودت...مگر نه اینکه خودت آدم نیستی!دارم عادت می کنم به همه ی اینها لبخند بزنم...یادت هست 2 سال پیش که از بعضی چیزها آنقدر عصبانی بودی که نفست می گرفت سفارشت کردم سه تا صلوات بفرست آرام می شوی؟ حالا باید خودم به سفارش خودم عمل کنم! هر چند از نظر تو و آنهایی که زندگیمان در زندگیشان گره خورده من زیاد نازک نارنجی هستم!شاید هم...نمی دانم...

وااااای که چقدر در رویا هستم این روزها...این وقتها...پای کتاب محشای قانون مجازات...پشت صندلی کلاس فرانسه...

دلم می خواهد به خیلی کارها برسم اما این رویاهای ورپریده مگر می گذارند؟ دلم خواست چند روز برای این که فکر ِ بزرگ بیکاری را نکنم ( عصبانی نشو خب ، فقط گفتم فکرش را ؛ نگغتم ناامیدم که!) وقتم را در آرایشگاه ها و خیابان و بازارها بگذرانم...فقط دو ساعت کافی بود تا باور کنم که نخیر ،نمیشود! دلم خیلی زود تنگ کتابهایی شد که مدتهاست نخواندمشان اما دلم با آنهاست!

هییییییییی...

روزگار جالبی داریم...عشقی به اندازه ی ß-----------------------------------------....... خب نمی شود اندازه زد ، قدش زیادی بلند است ! وُ اِن یکاد الذین کفرو لیز لقونک بابصارهم لما سمعو الذکر ...

دعایم کن ، دلم می خواهد شعر به دنیا بیاورم...

گفتن ندارد این آدم...گفتنی اما شاید...

Previous posts

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html