تبليغاتX
سه نقطه

« »

سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385

گلشید...

 

این روزها از در و دیوار سرشلوغی می ریزد...می چکد...و من هی خیس می شوم...زیر باران کارهای پیش رو...و از همه ی اینها گذشته ، دهانم را باز می کنم تا قطره های نعمت خدا را ببلعم...ببوسم...و دستهایم را باز کنم و بگویم خدایا بزرگی...ممنون عظمتتم...این روزها اصلا انتظارش را نداشتم که خاله بشوم! در برنامه ی ماه آینده بود! اما روزی که داشتم سر ِ آزمون ، خانه های خالی را با بی حوصلگی ِ ناشی از خستگی ِ اسباب کشی خانه ی خواهر خانومی ضربدر می زدم ، خبرهایی بوده! و شب ساعت 9 و چهل دقیقه " گلشید " خوشگل من به دنیا آمد...چشمهایش را باز کرده بود و می خواست به دقت اطرافش را دید بزند...گهگاهی لبخند می زد و من پرواز می کردم...کم وبیش نگاه سیاهش را به چشمهایم می دوخت و من برایش می مردم...و حالا هم همین طور...دخترک صورت گرد ِ سفید روی ماه چهره ای که هر که می بیند می گوید بادام چشمانش به خاله اش رفته! و من دلم غنج می رود نه به این خاطر ، برای اینکه هنوز پنج روز از آدم شدنش می گذرد ولی بغل من آرامش می کند! حرف زیاد است از او...از خدایی که اینقدر ظرافت را خلق کرده...از " او " یی که این زمان ها متحیرتر هستم از نقاشی اش... خدایی اش...بودنش...از بودنمان...حیرانم...شگفت زده...

من حتی اگر خودم هم نخواهم بدقول باشم ، خدا بنده اش را خوب می شناسد! و بدقول شدن را یک جوری به گردن من آویزان می کند...فعلا درگیرم...می آیم انشاالله با دستهایی پر...

 

گفتن ندارد این آدم...گفتنی اما شاید...

Previous posts

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html