گلشید...
این روزها از در و دیوار سرشلوغی می ریزد...می چکد...و من هی خیس می شوم...زیر باران کارهای پیش رو...و از همه ی اینها گذشته ، دهانم را باز می کنم تا قطره های نعمت خدا را ببلعم...ببوسم...و دستهایم را باز کنم و بگویم خدایا بزرگی...ممنون عظمتتم...این روزها اصلا انتظارش را نداشتم که خاله بشوم! در برنامه ی ماه آینده بود! اما روزی که داشتم سر ِ آزمون ، خانه های خالی را با بی حوصلگی ِ ناشی از خستگی ِ اسباب کشی خانه ی خواهر خانومی ضربدر می زدم ، خبرهایی بوده! و شب ساعت 9 و چهل دقیقه " گلشید " خوشگل من به دنیا آمد...چشمهایش را باز کرده بود و می خواست به دقت اطرافش را دید بزند...گهگاهی لبخند می زد و من پرواز می کردم...کم وبیش نگاه سیاهش را به چشمهایم می دوخت و من برایش می مردم...و حالا هم همین طور...دخترک صورت گرد ِ سفید روی ماه چهره ای که هر که می بیند می گوید بادام چشمانش به خاله اش رفته! و من دلم غنج می رود نه به این خاطر ، برای اینکه هنوز پنج روز از آدم شدنش می گذرد ولی بغل من آرامش می کند! حرف زیاد است از او...از خدایی که اینقدر ظرافت را خلق کرده...از " او " یی که این زمان ها متحیرتر هستم از نقاشی اش... خدایی اش...بودنش...از بودنمان...حیرانم...شگفت زده...
من حتی اگر خودم هم نخواهم بدقول باشم ، خدا بنده اش را خوب می شناسد! و بدقول شدن را یک جوری به گردن من آویزان می کند...فعلا درگیرم...می آیم انشاالله با دستهایی پر...
