هشیار نخواهم شد...
شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا
بر منتهای همت خود کامران شدم... *
-
همیشه زمان زودتر از آنی می گذرد که دل ما می خواهد...و همیشه زمان دیرتر از آنی طی می شود که ما می طلبیم...این زمان ِ گهگاه لعنتی و گاه گاه مهربان هم برای خودش کسی است! و مخصوصا در این زمانه ی بی مرام! حساب لحظه ها که از دستت در برود مهم نیست دیگر چه نقشه هایی داشتی و یا داری ، اهمیت را چیزی دارد که پیش رویت است...طرحهایت ، ایده هایی بودند که جنین نشده مرگ را زمزمه کردند و هدفهایت ، فکرهایی که در بستر مغزت نیارمیده ناقوس عدم برایشان نواخته می شود...گاهی نمی توانی به هیچ کس بگویی که ناراحتی...از خودت اول از همه...در راس...برای اینکه اصلا آرمان هایی نقش می زنی که در چنین روزهایی نتوانی پا گرفتنشان را ببینی...
-
خیال می کردم وقتی بزرگ بشوم ، ساعت ِ زندگی برای رنگ گرفتن خواسته هایم می ایستد و سرو جوانی، مرا برانداز می کند...همه پیر میشوند و از کنار من می گذرند...و من همیشه شاداب می مانم و مشت مشت آرزوهایم را تجلی می بخشم...
و حالا خیال می کنم بزرگ شده ام...برای خودم تنها می مانم...برای خودم ناهار و شام می خورم و نمی خورم...برای خودم درس می خوانم و نمی خوانم...برای خودم فکر می کنم...برای خودم...و خوب که فکر می کنم ، در جو خانواده ای که من بزرگ شده ام ، همیشه بزرگ بوده ام! و این منحصر به امروز نیست...خواستند که مستقل باشم و من آن روزها ممنونشان بودم و امروز سپاس گزارشان...که طعم استقلال شیرین ترین عسل دنیاست...اما حیف که بچگی هایم مرد...
-
گلشید روز به روز مرا به خودش وابسته تر می کند...گلشید مرا به دنیای کودکان نزدیک تر کرده...روزی گمان نمی کردم اینقدر بچه ها را دوست داشته باشم...هیچ روز...
-
مهتاب با کامنتی که گذاشت مرا به خاطره ها فرستاد...مرا برد به دورهای نزدیک...به روزهای جوانی ِ قلمم...به شور نگارشم...به کار...التهاب رقص در اجتماع...مهتاب ِ نازنینم , بار دیگر برایم قانون ارتباط دل ها را هجی کردی...یادت بودم شدید...این روزها...شب ها...وقت که پیدا کنم مشتاقانه صدایت را خواهم شنید...مهتاب عزیزم ، هلیایت را ببوس..
-
و آخر برای تو:
تار و پود دل من نقش و نگار رخ توست
ای به دیوار دلم از همه منقوش ترین **
------------
* حافظ
** بهروز یاسمی
