دیروز یک نفر گم شد...
دیروز یک نفر بین خیابان خودش و خیابان زندگی گیر کرد...
دیروز یک نفر بین افکارش له شد...
دیروز یک نفر با عطسه ی باد خورد زمین ، اما دقیقه ای نگذشت که بلند شد و لباسش را تکاند...خاک از اندامش به هوا رفت،سرفه اش گرفت...
دیروز یک نفر از رعد و برق درونش ترسید ، شیشه های ذهنش ریخت ، پرده های خیالش پاره شد...
دیروز یک نفر پاهایش را کرد توی یک کفش ، کفش انجماد ! یخ زد ولی راه رفت...پاهایش که بی حس شد حال و هوایش جا آمد!
دیروز یک نفر دستش را زد زیر چانه اش و برای خودش غزل گفت...
دیروز یک نفر عاشق کسی شد ، کسی به اسم " من " که " او " ی همیشه اش بود!
دیروز یک نفر...
دیروز ، رنگ تقویم ندارد انگار و آن یک نفر...
...
...
...
...
...
...
...
یک روزی من زمین خوردم که یک روز دیگر برخیزم!
----------
دیروز قاطی وسایلم دو تاغزل نیمه کاره پیدا کردم...شاید یه روزی همین نزدیکا کامل بشن...
