تبليغاتX
سه نقطه

« »

دوشنبه سیزدهم شهریور 1385

نشسته ام توی اتاق ، کنار آینه ی بزرگ ، پاهایم را انداخته ام روی هم ، دستم زیر چانه و بی دلیل و مورد زل زده ام به دسته ی مبل رو به رو! هر از گاهی حتی صدای خنده ای کوتاه ، یا نه ، قربان صدقه های ریز ریز ندا برای گلشیدش ، تمرکزم را - که برای نمی دانم چه دارم - به هم می زند و می گویم اِاِاِاِاِاِاِ ... و چشمهایی متعجب را مقابل خودم می بینم که درشت تر شده اند و می گوید : خاله جون جونم ، چرا نگام نمی کنی؟! چرا نمی ذاری مامانم قربونم بشه...چرا محلم نمی دی؟ و ... فکرم را می بلعم و می روم سراغش و شروع می کنم به فدا شدن!...اما این آخر ِ ماجرای چشم دوزی های بی مورد نیست...ساعتها می خوابم روی تخت ، خسته می شوم از این همه دراز کشیدن...بدون آنکه رغبتی به کتابهایی داشته باشم که روزی می مردم برای داشتن وقتی اینچنینی تا بپرم و در آغوششان بگیرم و واژه هایشان را قورت بدهم!

برای خودم تکراری شده ام...

به ندا میگم : روزام یکنواخت شده ، حالم داره به هم می خوره... میگه : برو خدا رو شکر کن...معلومه که دغدغه ای نداری که اینقدر برات زمان کش میاد...        و راست می گه...

----------------

تئاتر لیلی و مجنون که سورپرایزی بود از طرف آقای همسر در این روزهای بی حالی من ، هدیه ی جانانه ای بود...لذت بردم از کار پری صابری...

----------------

خدا کند مهر فارغ التحصیلی زودتر بخورد روی گواهی موقتم! گواهی موقتی که هنوز صادر نشده! و اگر نشود...یک سال تاخیر هدیه ی تعلل های دانشگاه محترم آزاد می شود به ما برای شرکت در آزمون وکلا...و من که خیلی ناراحتم ...

 

گفتن ندارد این آدم...گفتنی اما شاید...

Previous posts

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html