
نشسته ام توی اتاق ، کنار آینه ی بزرگ ، پاهایم را انداخته ام روی هم ، دستم زیر چانه و بی دلیل و مورد زل زده ام به دسته ی مبل رو به رو! هر از گاهی حتی صدای خنده ای کوتاه ، یا نه ، قربان صدقه های ریز ریز ندا برای گلشیدش ، تمرکزم را - که برای نمی دانم چه دارم - به هم می زند و می گویم اِاِاِاِاِاِاِ ... و چشمهایی متعجب را مقابل خودم می بینم که درشت تر شده اند و می گوید : خاله جون جونم ، چرا نگام نمی کنی؟! چرا نمی ذاری مامانم قربونم بشه...چرا محلم نمی دی؟ و ... فکرم را می بلعم و می روم سراغش و شروع می کنم به فدا شدن!...اما این آخر ِ ماجرای چشم دوزی های بی مورد نیست...ساعتها می خوابم روی تخت ، خسته می شوم از این همه دراز کشیدن...بدون آنکه رغبتی به کتابهایی داشته باشم که روزی می مردم برای داشتن وقتی اینچنینی تا بپرم و در آغوششان بگیرم و واژه هایشان را قورت بدهم!
برای خودم تکراری شده ام...
به ندا میگم : روزام یکنواخت شده ، حالم داره به هم می خوره... میگه : برو خدا رو شکر کن...معلومه که دغدغه ای نداری که اینقدر برات زمان کش میاد... و راست می گه...
----------------
تئاتر لیلی و مجنون که سورپرایزی بود از طرف آقای همسر در این روزهای بی حالی من ، هدیه ی جانانه ای بود...لذت بردم از کار پری صابری...
----------------
خدا کند مهر فارغ التحصیلی زودتر بخورد روی گواهی موقتم! گواهی موقتی که هنوز صادر نشده! و اگر نشود...یک سال تاخیر هدیه ی تعلل های دانشگاه محترم آزاد می شود به ما برای شرکت در آزمون وکلا...و من که خیلی ناراحتم ...
